هر شب از خواب می پرم با آهبا غم روز های تار و سیاه خاطره،خاطره چه جانکاه استگرچه باشد چو لحظه ای کوتاهدست در دست مادرم بودمبین آن کوچه، ناگهان سر راه_مرد، نه ، یک حرامی ملعونجلو آمد و سیلی ناگاه...«هر چه که می دوید،می لرزیدمادرم مثل بید،می لرزید...»مادرم! وای مادرم افتادچادرش را تکاند با اکراهمادرم دیگر از همان موقعاز خجالت به من نکرد نگاهیا شبی که همان حرامی پستبا چهل مرد جنگی اش همراه_جلوی چشم ما به پا کردندآتش کینه در همین درگاهصحنه را با وضوح می دیدممادر من و عده ای گمراه...پشت در سهم مادرم
برچسب:
نویسنده: پرنیا کریمیان
تاريخ: شنبه
31 مرداد
1405 ساعت: 9:39